حادثه مترقبهتولد پسرم حادثه كاملا مترقبهای بود که زندگي من را بيش از مقدار مورد انتظار از مسير خارج كرد. |
||
قدیم ها این طوری بود که من اول شعر را میخواندم و او بقیه اش را.
تازگی این طوری شده: (بلدها مال ایشان است)
یک توپ دارم گلگلی نیست
سرخ و سفید و آبی نیست
میرنم زمین هبا نمیره هبا نمیره (این قسمت را با کمی عصبانیت بخوانید)
نمیدونی تا نمیخوام تا کدا بره، تا کدا نره
از وقتی لباسهای زمستانی بزرگ را تنش می کنیم، هر وقت میبینه دستش در فاصله مورد انتظارش از توی آستین بیرون نمی آد سر استین رو میگیره جلوی دهنش و دستش رو صدا میکنه: "بیا"
اصولا بچه بهانه گیری نیست اما چند روزی بود که بهانه گیری می کرد و برای هر چیزی که میخواست نق می زد و گاهی گریه میکرد. یک بار باباش موقع نق زدنش با انگشتهاش دو تا گوشه لب پسرک رو به نشانه لبخند بالا برد و گفت: "با خنده، هر چی میخوای با خنده بگو"
امشب بعد از عمری خواستیم با هم فیلم ببینیم و برای این که اعتراض پسرک رو به حداقل برسونیم کارتون ریو رو انتخاب کردیم. اما ظاهرا پسرک خوشش نیومد و اصرار داشت "بالیبال" بذاریم! ما هم مقاومت میکردیم.
تا این که حوصله اش سر رفت، اومد روبروی باباش، با دو تا انگشت گوشه لبهاشو بالا برد و گفت: " با خنده میگم، بالیبال بذار!"
معلومه که ما هم بالیبال گذاشتیم دیگه...
این روزها یا یک سوال خیلی عجیب مواجه میشم:
"مامان، من دلم چی میخواد؟"
فدای این همه اعتمادت بشم، من واقعا جواب این سوال رو نمیدونم، جان مادر!
قرار بود شوهرم زنگ بزنه به یکی از بچه ها تولدش رو تبریک بگه، برگشته بهم میگه تلفنش رو جواب نداد... پسرک فوری میگه بهش ایمیل بزن!
راستش من فکر نمی کنم دقیق بدونه ایمیل چیه (شاید هم بدونه، از اینها هیچی بعید نیست)، احتمالا قبلا دیالوگ مشابهی شنیده و یادش مونده. مواظب تک تک کلماتمون جلوی این بچه ها باشیم، ضبط می کنند و اتفاقا قدرت بازیابی شون هم خیلی بالاست.
پی نوشت. یک بار مادر م به من گفت اگر وقتی بچه بودی میدونستم با این دقت داری حرکات من رو تماشا میکنی از ترس فلج می شدم. الان می فهمم منظورش چی بوده.
تجربه بیش از 2 سال بچه داری به من نشون داده که مردم همیشه در یک مورد اتفاق نظر دارند: تحت هر شرایطی مادر مقصره، حتی اگر بچه در بهترین شرایط ممکن باشه
لباسهای پسرک را پوشاندم و رفت تا در فاصله ای که من لباس میپوشم و کیف هایمان را آماده می کنم بازی کند. وقتی دید ما جلوی در منتظرش هستیم خیلی جدی گفت: "میشه شما بیین (برید) من بمونم بادی (بازی) کنم؟"
دهن من که باز مونده بود... اما پدرش خیلی جدی گفت:" 10 سال زود شروع کردی پسرم، فعلا بیا کفشت رو بپوش"
این روزها بازی با Xbox سرگرمی مورد علاقه پسرک ماست. و در ادامه الگو برداری از بابای مربوطه، به جای بازی های عروسکی خودش به بازی های وزرشی پدرش توجه ویژه دارد. سی دی مذکو 7 بازی دارد که از بین آنها رادین تصادفا متوجه شده که در بکس موفق است. ظاهرا دستگاه متوجه نیست که قد این بازیکن کوتاه است و ضربه های پسرک از زیر گارد بسته حریف را نقش زمین میکند.
دیروز وسط بازی اعلام کرد که "اینو دوس ندایم"...."بازی دیگه بذار".... بالیبال دوس دایم"
و خلاصه ما والیبال را راه انداختیم. برعکس بکس که خودش می زد و می برد و آخرش می گفت:"بیبین، منو بیبین" در والیبال پسرک احتیاج به مربی داشت که برایش داد بزند "حالا بپر بالا.... حالا با دست توپ رو بزن ..." و دیگر از آن بردهای شیرین خبری نبود.
شب قبل از خواب، وقتی دیگر فکر میکردم پلک هایش سنگین شده، یهو نشست روی تخت و گفت: "بالیبال دخ (سخت) بود". توی خواب و بیداری گفتم "خوب دیگه والیبال بازی نکن".... دوباره گفت "بالیبال دخ بود. و باز همان جواب را دادم. کوتاه نیامد. چندین بار جمله اش را تکرار کرد تا کم کم به این فکر افتادم که شاید این جواب مورد نظرش نیست.... این دفعه گفتم "اما تو خیلی خوب بازی کردی، آفرین"
چند لحظه سکوت کرد و گفت "باشه" و با خیال راحت خوابید.
پسرک قدیما برای من و خودش لالایی میگفت، نغمه های ملایم و شیرینی که بدون الگوی معینی میخواند. عاشق این لالایی ها بودم. ریتم جالبی داشتند که هر بار جدید بود و شبیه هیچ آهنگی که بشناسم نبود.
دیروز وقتی گفتم برای مامان لالایی بخوان.... گفت بلد نیستم. در مقابل اصرار من چیزی شبیه لالایی هایی که من برایش می خواندم را خواند... حیفم می آید از همه چیزهای قشنگی که میتواند انجام بدهد ولی به خاطر الگوبرداری از اطرافش فراموششان می کند، کنارشنان میگذارد و مثل بقه لالایی می گوید.
چطوری برایش توضیح بدهم که همان چیزی که خودش بلد است عالیست؟ چطور بفهمم کدام آموزش، کدام اسباب بازی، کدام حرکت من خلاقیتش را از بین نمی برد؟
سختی بچه بزرگ کردن در نداشتن این جوابهاست، وگرنه کولیک و زردی و دندان در آوردن، همه بالاخره تمام می شوند.
پی نوشت. لگو بازی می کند، من و پدرش هم به بهانه بازی با بچه، لگوبازی می کنیم، با هیجان تمام. چیزهایی که ما می سازیم را خراب می کند و به دل خودش چیزی میسازد. وقتی آدمک داخل لگو را بین این ساختمان ها (که من نمیدانم چی هستند) راه میبرد لبخند فاتحانه بامزه ای دارد.... فکر می کنم در قدم اول باید برای خودم و شوهرم یک لگو بزرگ بخرم تا دست از سر بازی بچه برداریم.
نمیدانم این که مشغول کاری باشی انقدر که متوجه نشوی بچه خواب آلود است، تا آخرش خودش بیاید و بگوید:"مامان نینا، بریم نانا" (یعنی مامان لیلا بریم لالا) کودک ازاری به حساب می آید یا نه
اما مطمئنم این که مادری را که با عذاب وجدان از خسته بودن بچه اش، کارش را نصفه ول کرده و نیم ساعت گذشته را به قصه و لالایی گفتن گذرانده به دالی بازی با لحاف دعوت کنی و بعد هم تصمیم بگیری روی تخت بپر بپر کنی قطعا از مصادیق مادرآزاری است...
چه خوب بلدی برای هدفت برنامه ریزی کنی، جمله های موثر را پیدا کنی، نقش بازی کنی و آخر هم با یک خنده خوشمزه، همه را شاد و راضی نگه داری. من با سرعت کارم را متوقف کردم، با علاقه و محبت لالایی و قصه گفتم، با خوشحالی دالی بازی کردم و در آخر با بپر بپر تو احساس کردم روزم کامل شده....
ممنون که روزم را کامل کردی
از بین کادوهای جشن تولد چند سری آجر خانه سازی (همان لگوی خودمان) را افتتاح کرده و با پشتکار عجیبی چیزهای مختلفی سرهم می کند. امروز در حال لگوبازی با پدرش، چند تکه از خانه سازی های قبلی اش را که بزرگتر هستند آورده و اصرار دارد به مجموعه هنریشان اضافه کنند. پدرش می گوید: "پسرم این که مال اینجا نیست. جا نمیشه"
یک نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و آن قطعه را کنار بقیه جا می دهد و خیلی جدی می گوید "دیدی شد!"
بهترین قسمت فرزند بودن، اعتماد بی حدیه که به والدینت داری و تصور میکنی میتونند همه مشکلات و غصه ها رو برطرف بکنند، همه دردها رو درمان کنند و جواب همه سوالها رو بدونند...
سخت ترین قسمت والد بودن، اینه که میدونی خیلی زود همه این تصورها از بین میره
توی نمایشگاه غنچه های شهر هستیم، توی غرفه با فرزندان. یک فضا بزرگ پر از لگو گذاشتند که بچه ها بازی کنند. پسرک من هم، با این که از کنار من جدا نمیشه توی حاشیه غرفه بازی میکنه. توجهم به دختر کوچولوی قشنگی جلب میشه که باید 3 یا 4 ساله باشه. داره آروم لگوها رو بررسی میکنه، اصراری نداره مثل اون پسر بچه بامزه دور تا دور خودش دیوار بکشه و بشینه وسطش، یا توی بازی چند تا بچه دیگه که دست جمعی ساختمون درست می کنند شرکت کنه. مادرش، کنار من ایستاده و با بی تابی هی تکرار میکنه: "زود باش محدثه، چقدر فس فس میکنی، زود خونه درست کن. برو از اون آجرها از اون بچه ها بگیر تو هم خونه درست کن، الان وقت تموم میشه ها..." و دخترک با یک اخم شیرینی بی اعتنا به حرف های مادرش در حال بررسی لگوها بود.
"این چیه؟" دخترک بین لگوها یک قطعه های رابطی رو پیدا کرده بود که براش غریبه بود. مادر که (مثل من) نمیدونست کار اون قطعه چیه با عصبانیت از دست بچه گرفتش و گفت "اینو ول کن انقدر وقت تلف نکن، برو خونه بساز" انگار هدف از آوردن بچه به نمایشگاه ساختن خانه لگویی بوده .... بچه هم بی اعتنا به مادری که مثل اسفند روی آتش هی بالا و پایین میپرید انقدر گشت تا باز هم قطعه رابط پیدا کرد و موفق شد با آن یک چیزی مثل فرمان ماشین بسازد.
من میدونستم مشکل مادر چی بود: وقت کمی داشت و دلش میخواست تا قبل از رفتن بچه اش حداکثر استفاده از اون فضا رو ببره و حواسش نبود بهره بردن برای بچه تعریفش فرق داره. راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم...
در تمام زندگیم، من آدمی بودم که خودم رو بیش از حد مشغول میکردم. برنامه های تداخل دار، فوق برنامه های پرمشغله، مسئولیت های متعدد و خلاصه زندگی پر ازدحامی که مدیریت کردنش چندان هم ساده نبوده. اعتراف می کنم گاهی پیش اومده که یکی از کارها از دستم در رفته، یا یکی از دوستانم از کم توجهی من دلخور شده. با این حال این تنها شکلی از زندگیه که من میشناسم و تنها شکلی از زندگیه که من دوست دارم...
به دنیا اومدن پسرم خیلی از محاسبات من رو تغییر داده. من خودم میتونم در حداقل زمان برای یک مهمونی رسمی حاضر بشم، اما پسرک برای هر بیرون رفتن از خونه ای احتیاج به تدارک و زمان داره. زمان بندی های دقیق من برای بیرون رفتن از خونه با یک تعویض پیش بینی نشده پوشک به هم میریزه، یا با جورابی که در آخرین لحظه قبل از پوشوندن کفش خیس میشه، یا با دستهای کوچولویی که در بی ربط ترین زمان ممکن شیر قهوه یا بستنی برمیدارند.
به بچه نمیشه گفت "زود باش مامان دیرش شده"، این کار فقط باعث میشه هوس کنه پشت در آسانسور قایم بشه و داد بزنه "دالی" و اگر واقعا احساس کنه که مامانش داره عصبی میشه اون هم عصبی میشه و بیقراری و بدقلقی میکنه.
راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم... و متوجه شدم خیلی وقتها رادین رو به عجله انداختم چون باید به مسئولیت های دیگری هم می رسیدم. بهش فرصت ندادم با یک محیط جدید کنار بیاد و خواستم "دیر رسیدن" من رو با "زود اخت شدن" خودش جبران کنه (که البیته این کار رو نکرده
). بهش فرصت ندادم به تدریج از محیط جدیدش جدا بشه چون باید به کار دیگه ای می رسیدم....
نباید بذارم پسرم به خاطر شیوه زندگی من هزینه ای بده. نباید بذارم آرامشش به خاطر من مختل بشه... نباید اصرار کنم خونه بسازه. باید بذارم با آرامش قطعه های رابط خودش رو پیدا کنه و فرمون ماشین خودش رو بسازه، مثل محدثه کوچولو. برای دست شناختن دنیای اطرافش باید فرصت کنه دنیا رو از توی قایق پارویی تماشا کنه، نه با قایق تندرو
پسرکم
من میتونم صدای حرف زدنت رو ضبط کنم، از شیرین کاریهات عکس و فیلم بگیرم، خاطراتت رو بنویسم، ولی با هیچ روشی نمیتونم احساس تو رو در اون لحظه که من یا پدرت رو بغل میکنی و دستت رو با همون ریتمی که ما برای آروم کردنت میزنیم پشتت، به شونه ما میزنی ثبت کنم. به همی زودی یاد گرفتی که چقدر خوب میتونی آروممون کنی....
دو سالگیت مبارک، پسرکم
بچه که بودم اسم نینا را دوست داشتم. حالا پسرک برایم اسم تازه گذاشته: گویا هنوز زبانش به ل نمیچرخد، من را نینا صدا می کند
سال تحصیلی شروع شده و بابا باید برگردد سر درس و مشق. یک دستم قرآن، یک دستم پسرک که متوجه رفتن پدرش شده و وسط اشک و اعتراض، قران را از دست من میگیرد و بالای سر پدرش نگه میدارد و زیر لب چیزهایی پچ پچ می کند، با سین و صاد!