حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

پسرک، سرما، ها!

چرا فوتم بخاری شده؟

+ ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

چون دوستت دارم

داریم برای خواب آماده میشیم. پسرک بدو بدو میاد و لبهای کوچولوش رو میچسبونه به لپ من و بعد میگه: این بوس شب به خیر نیست ها، بوس دوست داشتنه.....

 

 

+ ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

من و پسرک

فعلا فلسفی ترین سوالی که درگیرش هستیم اینهاست: کامیون شاستی بلنده؟ پس شاستی کوتاهه؟ تراکتور چطور؟ بولدوزر که شاستی بلنده، جرثقیل که خیلی شاستی بلنده، مگه نه؟!

+ ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢
comment نظرات ()

بازی عادلانه

حلقه بسکتبال دست منه و توپ دست اونف اگر توپ توی حلقه بافته اون برنده است، اگه نیافته من بازنده ام!

+ ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٤
comment نظرات ()

مردها و آشپزی

زندگی مردها خیلی راحت تره: میتونند هم به مهارتشون در آشپزی افتخار بکنند، هم به این که اصلا آشپزی بلد نیستند.

+ ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment نظرات ()

خیلی رمانتیک

پسرک در یک جمعی کارتون سیندرلا تماشا کرده. میپرسم سیندرلا چیکار میکرد؟ میگه هیچی هی دعواش میکردن میرفت سراغ گریه!

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۸
comment نظرات ()

علم

روز عاشوراست و پسرک دسته و علم دیده. میپرسم علم چه شکلی بود؟ انگتش رو مثل اجازه میاره بالا و میگه این شکلی!

+ ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

دانشگاه

از اونجایی شروع شد که یک روز پرسید شما کجا میرین؟ ما هم غافل از همه جا گفتیم داریم میریم دانشگاه. گفت پس من هم میام دانشگاه. گفتیم نمیشه، باید بری مهد کودک

این طفلک هم که دیگه بحث نکرد.

اما از فرداش کسی اجازه نداره کلمه مهد رو به زبون بیاره

پسرک داره میره دانشگاه، دانشگاه بچه ها،

و بعد که احساس کرد این کلمه "بچه ها" براش افت داره، گفت دانشگاه بچه هایی بزرگ شدند!

خلاصه الان ما روزها میریم دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند. و خدا نکنه کسی حتی وقتی پسرک در خواب هفتمه بگه مهدکودک..... حتما بیدار میشه و با عصبانیت میگه مهدکودک نه، دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند!

+ ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()

جغرافی

یکی از دوستان قدیمی از استرالیا آمده. سعی می کند برای پسرک توضیح بدهد که چرا خانه اش اینجا نیست و چرا ماشینش همراهش نیست. پسرک خیلی بی تفاوت، انگار استرالیا سر راه هر روز مهد کودکش باشد گفت: استرالیا؟ همونجا که تام و جری مسابقه ماشین سواری میدادند؟

الان دقیقا میداند استرالیا کجاست: همانجایی که خاله و تام و جری ماشین سواری می کنند! فقط نمیدانم محبتش به خاله و بوس های جفت جفت اش مربوط به مهربانی ذاتی اش است یا از خاله بوی تام و جری را میشنود!

+ ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment نظرات ()

تخم مرغ شانسی

امروز من بی حوصله بودم. از آن روزهایی بود که حوصله خودم را هم نداشتم. هر چند سعی میکردم همان مامان همیشگی باشم ولی پسرک کاملا متوجه حالم بود. تمام روز سعی کرد سرگرمم کند، شیرین زبانی کند، من را به بازی و کار بکشاند و خلاصه به هر شکلی من را از حال بدم بیرون بکشد.

شب که شد، وقتی بوس شب به خیرم را میگرفتم نتوانستم تشکر نکنم. از این که امروز پسر فوق العاده ای بوده و از این که من و پدرش را خوشحال کرده تشکر کردم......

منطقی ترین جواب دنیا را هم گرفتم: ازم خیلی راضی هستی؟ پس برام تخم مرغ شانسی بخر دیگه!

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۳
comment نظرات ()

دنیای تک فرزندها

پسرک با لحنی فیلسوفانه: میدونی بهار و باران (دوقلوهای مهد کودک) دوتایی با هم یدونه مامان دارند؟

+ ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٤
comment نظرات ()

یک تکه آرامش

ما در تکاپوییم که کارها را تمام کنیم و با عجله از خونه بزنیم بیرون. پسرک یک بستنی گرفته دستش و ما رو نگاه میکنه.

من با هیجان و انرژی میگم "رادین و بابا کفشهاشون رو بپوشن. داریم میریم!"

پسرک آروم و قاطع میگه: "من دلم میخواد چند دقیقه همین جا دور هم بشینیم بستنی بخوریم"

ما؟ ما یادمون میاد که تمام روز رو برای همین یک تکه آرامش، همین بستنی دور هم، میدویم. که پسرک سه سال و میمه! خوب میدونه چی کمه و ما گاهی نمیدونیم.

بذار دنیا با همه سرعتش جلو بره. ما میشینیم تا پسرک بستنی بخوره. ما میشینیم تا زندگی کنیم.

 

+ ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۳
comment نظرات ()

در مصایب مهدکودک دو زبانه

 -این شکل چیه؟

+ (با لحن قاطع) سیرکل!

-به فارسی چی میشه؟

+(با لحن مردد) گردالی؟

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment نظرات ()

به خاطر برق نگاه تو

سر کوچه مهدکودکمان، چند دختر دبیرستانی ایستاده بودند. لابد روز آخر مدرسه بود یا همچین چیزی، که عکس یادگاری میگرفتند با موبایلهایشان. روی پله های تنها خانه ویلایی باقیمانده در محل نشسته بودند و پچ پچ میکردند و میخندیدند. وقتی ما از جلویشان رد میشدیم یکی از دخترها صدایم کرد، با لحنی مردد و آرام، "خانوم رای میدین؟"

نگاهش کردم.معلوم بود برای گفتن این جمله، برای صدا کردن غریبه ای در خیابان به خودش فشار می اورد. صورت سفید و و موهای لخت خرماییش من را یاد یکی از همکلاسی های خودم می انداخت، . اما چشمها، چشمهای معصوم میشی اش، برق میزد. برقی از جنس برق نگاههای ما در سالهای دور، وقتی هنوز فکر می کردیم میتوانیم چیزی را تغییر بدهیم، وقتی هنوز آینده در دستان ما بود و واقعیت های جامعه مثل پتک توی صورت ما کوبانده نشده بود. دلم نیامد بگویم که به نظرم رای دادنمان به همان اندازه رای ندادنمان بی اهمیت و بی تاثیر است و در هیچ جای دنیا کسی به فکر شنیدن پیغام ما -هر چه که باشد- نیست. لبخند زدم، از همانهایی که به پسرک میزنم و گفتم بله.

مردد و شرمگین، یک برگه جلوی صورتش گرفت. برگه تبلیغاتی کاندیدای محبوبش. سری تکان دادم. با خودم فکر کردم این بار هم رای میدهم. به خاطر برق چشمهای این دخترک. برای این که همین امید کوچکش باارزش ترین چیزی است که برایمان باقی مانده.

دخترم، به کاندیدای محبوب تو رای میدهم. به خاطر برق امیدی که در چشمان توست. مواظب این سرمایه ارزنده باش لطفا!

+ ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۱
comment نظرات ()

اولین روز مرد

امروز تخت پسرک را از به تخت نوجوان تبدیل کردیم. یعنی نرده های کنارش را برداشتیم و میزی را که قبلا نقش میز تعویض را بازی میکرد تبدیل کردیم به پاتختی. پسرک با شوق و ذوق کمک میکرد و از این که "دیگه مرد شده" و "الان یک مرد جوون شده" لذت میبرد.

بعد پسرک رو بردیم پیش پدربزرگش، تا همون جملاتی که در مورد تبریک گفتن به پدرش از مهد کودک یاد گرفته بود رو اونجا هم تکرار کنه. آخر کار، بهش گفتیم که پدربزگش رو ببوسه چون روزشه. پسرک بعد از یک بوس محکم خیلی جدی به پدرپزرگش میگه: تو هم منو بوس کن، آخه امروز روز منم هست، منم مرد شدم!

+ ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳
comment نظرات ()

گل سر دست ساز

با لگو برای من گل سر درست کرده و اصرار داره بچسبونه به موهای من. انقدر خوشگله، انقدر خوشگله...... الان من دارم با یک گل سر لگویی تایپ میکنم و احساس سرخوشی خنده داری دارم.

+ ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد