حادثه مترقبهتولد پسرم حادثه كاملا مترقبهای بود که زندگي من را بيش از مقدار مورد انتظار از مسير خارج كرد. |
||
امروز هر آتشی بوده سوزانده، پیش خودم فکر می کنم میخواهد صبر من را امتحان کند. چندین بار تا پای جیغ زدن پیش رفتم و خودم را نگه داشتم. آخر شب، خسته و هلاک دارم میشورمش و لباس خواب میپوشانم که با لحن شیطنت آمیزی میپرسد:
-مامان لیلا، از دست من خوشحال شدی؟
شاید الان وقتش است که بگویم از دستش ناراحتم... اما به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به پسرک دروغ نگویم. واقعیت این است که از دستش خوشحالم، حتی از شیطنتش خوشحالم، از مادرآزاریش خوشحالم.
-آره پسرم. از دستت خوشحالم.
بعد برای اولین بار به ذهنم رسید که او چطور؟ ایا از دست من خوشحال است. ترسیدم بپرسم و جوابش دنیایم را سیاه کند. اما پرسیدم:
-تو چی؟ از دست من خوشحالی؟
با چشمهایی پر از خنده و شیطنت میگوید:
-من از دستت خوشحالم مامانِ دونم (مامانه جونم!)
خدایا شکرت...
با این که پسرک اصرار داره تمام اتفاقات را برای همه تعریف کنه هنوز نمیتونه قاف رو تلفظ کنه و به جاش میگه "د". چند روز پیش ازش میپرسم: یعنی تو هنوز بلد نیستی بگی ق؟
یک نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه: د!
من این روزها روزگار غریبی رو میگذرونم... روزگاری که نمیدونم چرا دیگه قلبم از منطقم اطاعت نمیکنه. این روزهای سخت فقط داره با حمایت و محبت این دو مرد عزیز میگذره... با حمایت بی قید وشرط همسرم، و با بوسه بی مقدمه پسرکی که یهو میاد میگه: "مامان عزیزم، قوبونت برم، از دست من خوشحال شو!" و من دیگه کاری غیر از خوشحال شدن از دستم بر نمیاد.
اینها رو نوشتم که یادم بمونه من امسال بهترن هدیه روز زن رو دریافت کردم. هدیه ای که اسمش هدیه نیست، اما تنها هدیه واقعی دنیاست. مگه میشه محبت و حمایت، اون هم وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری رو توی جعبه گذاشت و پاپیون زد و گفت روزت مبارک!
فکر کنم میشه
پ.ن. این "از دست من خوشحال شو" را خودش به قرینه "از دستت ناراحت شدم" ساخته است و راستش خیلی کاربرد دارد.

این سه تا برچسب را پسرک از هواپیما شکار کرده. ظاهرا کاربردشان این است که مهماندار بداند ملت را برای غذا و خرید بیدار کند یا اجازه بدهد به خواب شیرینشان ادامه بدهند.
پسرک تکه ها را از هم جدا کرده و به ترتیب داستانشان را تعریف می کند:
و من همین طور که هر بار ورژن مختلفی را گوش می کنم با نگاه کردن به مامان گرد خندان احساس خوبی پیدا می کنم. طبعا از گرد بودنش که نه، ولی از خندان بودنش خیلی خیلی خوشحال میشوم. از این که موجود خندان داستان منم لذت میبرم!
اولین روز بعد از تعطیلات وقتی گذاشتمش خونه مامانم هنوز خواب بود. وقتی بیدار میشه خونه رو میگرده و وقتی من رو پیدا نمیکنه به مادربزرگش میگه: تمت تنید (کمک کنید) مامانم گم شده. باید پیداش کنیم!
دیشب خونه یکی از اقوام که خلبانه مهمون بودیم. رادین انقدر در مورد" هواپیمای بلند" و "کارت پرواز" و "چراغهای هواپیما که خاموش شد" و "چراغهای هواپیما که روشن شد" و "تلویزیون هواپیما" و "هلیکوپتر که بالاش میچرخه" حرف زد که فکر می کنم اقاهه تغییر شغل بده!
پ.ن. یک چیزی که رادین روش اصرار داره استفاده از توضیحاته. هر کلمه ای با یک صفت یا عبارت باید توضیح داده بشه. فکر کنم از اون وبلاگ نویسهایی بشه که پایین هر پست یکی دوتا پی نوشت هم میذارن، یا از اون نویسنده هایی که پانویس متنشون از خود متن طولانی تره!
پدرش با یک ذوقی ماه را نشان پسرک می دهد، و او در عوض دستور می دهد: ماه کثیف شده، پاکش کن!
بعضی آدمها روایتگرند. همیشه چیزی در اتفاقات ساده روزمره پیدا می کنند که روایت کنند. هم توانایی روایت کردن را دارند و هم نیاز به روایت کردن.
پسرک روایتگر است، قصه گوست. اتفاقات روزمره را با جزئیات تعریف می کند. برای تصاویر داستان می سازد، هر بار به شکلی. از بین این داستانها و روایتها، من دغدغه ها و ترس هایش را می شناسم، دلبستگی ها و مشغولیتهایش را کشف می کنم . از همه بهتر: از اتفاقات اطرافش با خبر میشوم.
پسرک داستان پرداز است. از هر تصویر ( یک عکس خانوادگی، یک نقاشی کتاب رنگ آمیزی، یک عکس تصادفی فلان وبلاگی که من میخوانم...) داستانی خلق می کند. داستانهایش برایم بی نهایت جذاب است، بدون ترس از کلمات استفاده می کند، حتی اگر در مورد تلفظش مطمئن نباشد. از گفتن هیچ مفهومی در نمی ماند، و در رساندن مفهوم مورد نظرش کوتاه نمی آید.
روایتگری، قصه پردازی و اعتماد به نفست را دوست دارم، پسرک شیرین من! این سه خصلت را از دست نده، لطفا
قدیم ها برای خودمان برنامه می ریختیم
این اواخر به خاطر پسرک برنامه می ریختیم
تازگی ایشان برای ما برنامه می ریزند: بریم قایق سوار بشیم، بریم پاساژ سوار ماشین آبی بشیم، بریم سوار هواپیمای بلند بشیم!
با پسرک مسافرت کوتاهی رفتیم. در این شهر، موزها کوچولو (و البته بسیار خوشمزه) بودند. یک نگاهی به موز انداخته و میگه: "بادش خالی شده، بادش کن!"
مامان قشنگم...
- بله عزیزم؟
-مامان خیلی عزیزم....
-جانم پسرم؟
- خیلی دوست دارم
-


... این جا چرا آیکون دراز شدن گوش نداره؟
.......................................
-مامان جون.....من یک صدایی شنیدم.....
-چه صدایی پسرم؟
-صدای بوس من بود! تو رو بوس کردم
-

بابای پسرک نصف هفته رو نیست. برای همین هم خیلی از جاها من و پسرک دو تایی میریم، گردش و پارک و مهمونی و ... یک روز پسرک دو تا از عروسکهای انگشتی رو به زور سوار ماشین کرده بود که "نی نی و مامان با هم میرن ددر! برای من خنده دار بود ولی فکر می کنم باباش یک کم دلش گرفت! طفلی
تازگی ها بابا بیشتر خونه است. روزها با هم بازی میکنند و طبق معمول بازی با بابا پر از قانون شکنی و شیطنت و هیجانه، برعکس بازی های مامان! امروز که از سر کار برگشتیم پسرک یک خونه با لگو درست کرده بود. توی خونه دو تا آدمک آبی رنگ رو به هم چسبونده بود که "بابا رادین رو بگل کرده" و یک کم دورتر، یک ادمک نارنجی تنها "این هم مامانه"
این دفعه نوبت من بود که دلم بگیره...
پسرک اول میگه هوا روشن شده! بعد اسمون کیپ و ابری رو نگاه میکنه میگه هوا روشن نشده! آخرش هم به من میگه هوا رو درست کن!
آخه من هوا رو چیکار میتونم بکنم بچه جان!
با هزار زحمت راضی شده بیاد توی رختخواب، هزار بار به بهانه ها مختلف پاشده، چند بار آب خواسته، چند بار میخواسته بره دستشویی، یک بار هم لباسش اذیت میکرده، یک بار شیر میخواسته، یک بار پاستیل... دیگه صبرم داره به آخرش میرسه.... اما انگار کم کم داره خوابش میبره...
یهو بلند میشه و دست من رو (دو تا دستهام رو زیر سرم میذارم) میگیره و میگه مامان دوستت دارم در رو باز کن! (یعنی دستت رو بردار تا بیام توی بغلت)
نمیدونم اینم آخرین تیر ترکشش برای نخوابیدنه یا واقعا یهو محبتش گل کرده. یک ثانیه زمان برای تصمیم گرفتن دارم که جدی بشم و بگم "الان وقت خوابه. سرت رو بذار روی بالش خودت و بخواب!" یا مهربون بشم و بغلش کنم.
مهربون میشم میاد توی بغلم و چشمهاشو میبنده و فوری میخوابه
قدیم ها این طوری بود که من اول شعر را میخواندم و او بقیه اش را.
تازگی این طوری شده: (بلدها مال ایشان است)
یک توپ دارم گلگلی نیست
سرخ و سفید و آبی نیست
میرنم زمین هبا نمیره هبا نمیره (این قسمت را با کمی عصبانیت بخوانید)
نمیدونی تا نمیخوام تا کدا بره، تا کدا نره
از وقتی لباسهای زمستانی بزرگ را تنش می کنیم، هر وقت میبینه دستش در فاصله مورد انتظارش از توی آستین بیرون نمی آد سر استین رو میگیره جلوی دهنش و دستش رو صدا میکنه: "بیا"