حادثه مترقبهتولد پسرم حادثه کاملا مترقبهای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد. |
||
سر کوچه مهدکودکمان، چند دختر دبیرستانی ایستاده بودند. لابد روز آخر مدرسه بود یا همچین چیزی، که عکس یادگاری میگرفتند با موبایلهایشان. روی پله های تنها خانه ویلایی باقیمانده در محل نشسته بودند و پچ پچ میکردند و میخندیدند. وقتی ما از جلویشان رد میشدیم یکی از دخترها صدایم کرد، با لحنی مردد و آرام، "خانوم رای میدین؟"
نگاهش کردم.معلوم بود برای گفتن این جمله، برای صدا کردن غریبه ای در خیابان به خودش فشار می اورد. صورت سفید و و موهای لخت خرماییش من را یاد یکی از همکلاسی های خودم می انداخت، . اما چشمها، چشمهای معصوم میشی اش، برق میزد. برقی از جنس برق نگاههای ما در سالهای دور، وقتی هنوز فکر می کردیم میتوانیم چیزی را تغییر بدهیم، وقتی هنوز آینده در دستان ما بود و واقعیت های جامعه مثل پتک توی صورت ما کوبانده نشده بود. دلم نیامد بگویم که به نظرم رای دادنمان به همان اندازه رای ندادنمان بی اهمیت و بی تاثیر است و در هیچ جای دنیا کسی به فکر شنیدن پیغام ما -هر چه که باشد- نیست. لبخند زدم، از همانهایی که به پسرک میزنم و گفتم بله.
مردد و شرمگین، یک برگه جلوی صورتش گرفت. برگه تبلیغاتی کاندیدای محبوبش. سری تکان دادم. با خودم فکر کردم این بار هم رای میدهم. به خاطر برق چشمهای این دخترک. برای این که همین امید کوچکش باارزش ترین چیزی است که برایمان باقی مانده.
دخترم، به کاندیدای محبوب تو رای میدهم. به خاطر برق امیدی که در چشمان توست. مواظب این سرمایه ارزنده باش لطفا!
امروز تخت پسرک را از به تخت نوجوان تبدیل کردیم. یعنی نرده های کنارش را برداشتیم و میزی را که قبلا نقش میز تعویض را بازی میکرد تبدیل کردیم به پاتختی. پسرک با شوق و ذوق کمک میکرد و از این که "دیگه مرد شده" و "الان یک مرد جوون شده" لذت میبرد.
بعد پسرک رو بردیم پیش پدربزرگش، تا همون جملاتی که در مورد تبریک گفتن به پدرش از مهد کودک یاد گرفته بود رو اونجا هم تکرار کنه. آخر کار، بهش گفتیم که پدربزگش رو ببوسه چون روزشه. پسرک بعد از یک بوس محکم خیلی جدی به پدرپزرگش میگه: تو هم منو بوس کن، آخه امروز روز منم هست، منم مرد شدم!
با لگو برای من گل سر درست کرده و اصرار داره بچسبونه به موهای من. انقدر خوشگله، انقدر خوشگله...... الان من دارم با یک گل سر لگویی تایپ میکنم و احساس سرخوشی خنده داری دارم.
پسرک بعد از تماشای مقدار زیادی کارتون تام و جری:
آخه گربه ها و موشا نمیتونن حرف بزنن، برای اینه که هی دعوا میکنن!
پسرکم توی مهد کودک برای مامانش یک کارت پستال برای "روز مامانا" درست کرده بود. من رو کشیده بود با یک صورت بزرگ و موهای سبز! یک ذوقی برای روز مامانا داشت و وقتی جلوی در مهد کودک دستش رو انداخت دور گردنم و "جایزه روز مامانا" رو بهم داد.... من فهمیدم که اولین روز مادر من رسیده. این کارت پستال عزیزترین هدیه ایه که در تمام عمرم گرفتم، بخصوص که پسرک من معمولا زیاد حوصله نقاشی نداره و وقتی با جزئیات برام توضیح میداد که" پاهای بلند کشیدم، لباست صورتیه و ... "میدونستم برای من، برای مامان این کار رو کرده. فکر این که مخصوصا برای من، برای خوشحال کردنم وقت گذاشته برام خیلی جالب بود. فهمیدم بزرگ شده و از حالا اونچه که به من میده آگاهانه است. اگر تا امروز بودنش، بغل کردنش و حضورش برا من مایه شادی بود الان انقدر بزرگ شده که آگاهانه میخواد منو خوشحال کنه. فهمیدم رابطه مون وارد مرحله جدیدی شده و من باید از این به بعد حواسم رو حیلی جمع کنم. پسرک کم کم داره مرد جوان و مستقلی میشه.....
خدایا شکرت
تمام زندگی مون رو صرف حسرت خوردن برای روزهای کودکی و آرزوی برگشتن به اون دوران میکنیم، و از طرف دیگه سعی می کنیم کودکی بچه هامون رو کوتاه کنیم و بهشون بزرگسالی رو زودتر هدیه بدیم.
و انگار همه اینها برای کوتاه کردن کودکی بچه ها کافی نباشه، یک عده هم تلاش میکنند این تفکر رو گسترش بدهند و با ایجاد عذاب وجدان در والدین، همون یک ذره کودکی باقیمانده در بین روزهای فشرده این شهرهای شلوغ رو هم از بچه ها بگیرند.
دوست خوبمون در وبلاگ روزهای مادرانه، خیلی بهتر توضیح داده، لطفا بخونید.
http://motherlydays.blogfa.com/post-283.aspx
آشپزی کردن برای کسایی که دوسشون دارم ...
آشپزی کردن با یک چاقوی تیز برای کسایی که دوستشون دارم...
آشپزی کردن با چاقوهای تیزی که یک دوست عزیز به من هدیه داده برای کسایی که دوستشون دارم.....
صبح، یک فرشته کوچیک و دوست داشتنیه که با خوش اخلاقی صبح به خیر میگه و خودش دست و صورتش رو میشوره و موقع لباس پوشیدن همکاری میکنه و میشه یک فرشته شلوار جین پوش!
یک ساعت بعد وروجک لجبازیه که سر هر اسباب بازی با بچه های دیگه کشمکش داره و هر ده دقیقه یکبار در حالی که به پهنای صورتش اشک میریزه میاد سراغ من
نیم ساعت بعد بچه بدقلق و غیر قابل کنترلیه که حاضر نیست کفشهاش رو در بیاره و نمیذاره کمکش کنی و خلاصه خودش هم نمیدونه چی میخواد
یک ربع بعد عروسک کوچولوی عزیزیه که خودش رو به زور هل میده توی بغلم و مثل یک گربه کوچولو و آروم بغلم میکنه و میبوسه
یک ساعت بعد یک شیرین زبون دوست داشتنیه که باعث میشه همه لبخند بزنند
نیم ساعت بعدش بچه دست و دلبازیه که اسباب بازی هاش رو بین بچه ها (و بزرگترها) تقسیم میکنه و مواظبه مبادا به کسی کمتر از بقیه اسباب بازی داده باشه
آخر شب فرشته کوچولوی مسواک زده ایه که خوابیده و انگار نه انگار در طول روز بارها نقش عوض کرده...
عااااااااااااااااااااشق فرشته شلوارجین پوشم هستم
از وقتی عکسهای عروسی رو دیده هر وقت دامن میپوشم بهم میگه چه عروس قشنگی شدی!
پسرک را برده ام پارک. آن طرف تر از محوطه ای که پسرک با "دوست" هایش مشغول بازی است چند پسر نوجوان حرکات پارکور تمرین میکنند. پسرک با شیفتگی نگاهشان میکند و بعد که کمی دور میشوند دوست و توپ و سرسره را رها میکند تا پارکور خودش را تمرین کند. سعی می کند بدون کمک دست از نیمکت بالا برود و جفت پا پایین بپرد، که لابد نزدیک ترین کار قابل انجامش به حرکات پسرهاست که بعد از یک معلق روی نیمکت میپریدند و با یک معلق پیچدار دیگر به زمین برمیگشتند.
من؟ نگران زمین خوردنش نیستم. اما نگران الگوبرداری های غیر قابل اجتنابش در روزهای آینده ام. چقدر کم فرصت دارم خودم و او را برای این شیفتگی ها آماده کنم...
پی نوشت: دوست، اسم عمومی برای هر بچه ای است که قابلیت همبازی شدن دارد ولی اسمش را نمیدانیم.
مادربزگم در جوانی فوت کرده، با چندین بچه قد و نیم قد و به دنبال یک بیماری طولانی. مادرم کم سن بوده و تصاویر محدودی در ذهنش از مادر باقی مانده. یکی از این تصاویر قیافه رنگ پریده مادرش است که نزدیک زمان برگشتن پدر بزرگم از سر کار، جعبه لوازم آرایشش را در می آورده و دستی به صورتش میبرده و بعد در آینه کوچکی به خودش لبخند میزده، در همان حال مریضی و در رختخواب.
امروز مریض بودم و با پسرک تنها بودیم. سعی میکردم خودم را بکشانم جایی که بازی میکند تا کنارش باشم. به بهانه بازی با لحاف صدایش میکردم توی تخت و تمام سعی ام را میکردم که سرگرمش کنم و حتی بخندانمش. یک بار که حسابی کیف کرده بود و قهقهه میزد من هم بی اختیار لبخند زدم. جان لبخند زدن هم نداشتم اما خنده اش انقدر مسری بود که جان گرفتم.
یاد مادربزرگم افتادم. میدانم که او هم چقدر زیاد نگران تمام کارهای به زمین مانده اش، نگران تمام کارهایی که میخواست برای این بچه ها بکند و نمیتوانست بوده. و مطمئنم گاهی که موفق میشده کاری بکند همان لبخند بی رمق توی اینه به صورتش می آمده، حتی اگر مادرم آن را ندیده باشد یا به یاد نیاورد.
شروع شد: تماشای بچه ای که یواشکی کتاب هاش رو با خودش توی تخت میبره و در حال خوندنشون خوابش میبره. از الان بهش غبطه میخورم، از تمام اون لذتهای پیش رو، لذت کشف تمام اون کتابهای کلاسیک، رمانهای چند جلدی، از لذت خوندن تمام کتابهایی که زیر کتابهای درسی قایمشون میکنه و شبهای امتحان وسوسه خوندنشون قوی تر از استرس امتحانه.
کتاب رو از زیر سرش برداشتم و یاد تمام کتابهایی افتادم که شبها با خودم به رختخواب میبردم و صبح ها کنار تختم پیدا میشدند، گذاشتم کنار تختش.
صبح به خیر مامان عزیزم
میوه درخت کامکوات قیافه جذابی برای بچه ها دارد. اقای میزبان وقتی نگاه پسرک را دید چند تا چید و یکی را داد دست پسرک. اما ظاهرا طعمش به جذابیت قیافه اش نبود و پسرک با لب و لوچه کج تفش کرد. بعد از چند لحظه با قیافه مصمم رفت سراغ اقای میزبان و بقیه کامکواتها را از دستش گرفت و جلوی چشمان حیرت زده ما که فکر میکردیم لابد نظرش عوض شده یا برای بازی میخواهدشان، همه را مستقیم ریخت توی سطل اشغال!
اصلا چه معنی داره این بزرگترها چیزهایی که من دوست ندارم رو بخورند!
توی ترافیک کشدار، یکی از سرگرمیهای بچه های این سن، ماشینهای اطرافه.
وقتی دیگه ماشین و رنگ جدیدی دور و برمون باقی نموند، به کامیونی که داشت یک بار آجر رو میبرد و روش یک پتو کشیده بود اشاره کردم و گفتم: اگه گفتی این کامیون داره چی میبره؟
پسرک : "لفاف!"
لفاف= همون لحاف خودمون!
خانوم فامیل نسبتا دور ما، بانوی جوانی است که در زمینه آموزش کودک یا همچین چیزهایی تحصیل کرده است. بار قبل که در محضرشان بودیم میخواست از روی نقاشی های پسرک شرایط روحی اش را به ما بگوید، اما هر کاری کرد دریغ از دو تا خط راست که این بچه روی کاغذ بکشد، آن هم وقتی که یک گروه پسربچه بزرگتر از خودش آن طرف اتاق مسابقه ماشین میدادند! بماند که پسرک حتی در اوقاتی که ذوق هنری اش میجوشد و به طور خودجوش سراغ رنگ و کاغذمیرود معمولا چیزهایی میکشد که فقط خودش سر در می آورد، چیزهایی از جنس "ابهای اقیانوس که بخار شدند" یا ماهی های آبی توی اقیانوس آبی"، و بیشتر از بقیه هم "آتیش"!
در ملاقات اخیر خانوم فامیل نسبتا دور با خودش یک سری تست هوش آورده بود و من هم طبق عادت پسرک را به ایشان و دستیاران کوچولویشان واگذار کردم. بعد از چند دقیقه صدای انفجار خنده از اتاقی که بچه ها بازی میکردند آمد. ظاهرا پسرک ما بعد از چند تست اول با مکعبها و ... حوصله اش سر رفته و به آزمونگر محترم گفته "من اینها رو بلدم، بقه رو خودت همین جوری که من یادت دادم درست کن، باشه؟!" و راهش را کشیده و رفته!
امروز رفته بودیم انجمن اولیا و مربیان. بعد از این همه وقت، هنوز برایم باورش سخت است که پسرک انقدر مستقل شده که دنیای خودش را دارد، و من دعوت شده ام که از این دریچه کوچک این دنیا را ببینم. تصور کردن پسرکم در حال کمک کردن به مربی برای توزیع پاستل ها، در حال بوسیدن مربی که زمین خورده، در حال ارتباط برقرار کردن با بچه ای که تازه وارد مهد شده، در حال رقابت کردن در کلاس زبان، .... همه و همه عجیبند، همزمان شبیه من و دور از من، شبیه پدرش و دور از پدرش، از جنس ما، با خصلت های مشابه، و در عین حال متفاوت از ما، با ویژگی های منحصر به فرد خودش.
راستش امروز در جلسه اولیا و مربیان احساس غرور کردم. پسرکم خیلی بزرگتر و تواناتر از چیزی شده که من تصور میکردم. یادم باشد در اینده به پسرک، به توانایی ها و هوشش اعتماد کنم، حتی اگر جلسه ای نباشد که این را به من متذکر بشود.